تبليغاتX
انجمن ادبی پایا - شعر هفته دوم .... عباس چشامی ، صالح دروند و مانا آقایی
عباس چشامی:


(1)
چراغ خانه را روشن كنید آواز بگذارید
كسی باید بیاید لای در را باز بگذارید
بیفشانید آبی بر حیاط و یادتان باشد
كه در بالای مجلس چار بالش ناز بگذارید
بجنبید و بیندازید نقلی در دهان غم
به پا خیزید و در دستان شادی‌ ساز بگذارید
الا دلهای تمرین‌كرده دور از او پریدن را
از اینجا تا رسیدنگاه او پرواز بگذارید
بیاید بیشتر گل می‌دهد بیش انتظاران را
اگر دل كنده‌اید از این صبوری باز بگذارید
نگاهش راهزن بسیار دارد من كه می‌ترسم
مگر در رهگذر چشم او سرباز بگذارید

(2)
عمری است تا چیزی نباریده است بر رویم
باران بیاید می‌شكوفد دست و بازویم
باران بیاید می‌زنم از خانه‌ام بیرون
در پیش پایش می‌نشینم شعر می‌گویم
یك تار مویت یك طرف دنیا همه یك سو
یك تار مویت بال سنگین ترازویم
می‌خواهم از خود تا سر زلف تو برخیزم
انگار چسبیده است دنیایی به زانویم
از فرط قحطی‌خوردگی تیزند دندانها
دنبال این مردم نیفتی بره آهویم


(3)
عرض نیازی به ساحت مقدس پیامبر اكرم (ص)

ای من! زبان دل‌شكنی از خدا بخواه
روح سوار بر بدنی از خدا بخواه

هرگاه بغض آمد و چشمت جلا گرفت
دستی بر آر و نم‌زدنی از خدا بخواه

ای هر چه راه رفته و نارفته‌ات خراب!
عمر دوباره ساختنی از خدا بخواه

ای دل اگر لیاقت گل را نداشتی
انگشتهای خاركنی از خدا بخواه

ای من! مریض روز و شب خلق تندرست!
یا زنده‌ باش یا كفنی از خدا بخواه

به نقل از سوره مهر

********************************

********************************

صالح دروند

۱)

از پشتِ شیشه رویِ تنم دست می­کشید

روی نفس­نفس زدنم دست می­کشید

من ایستاده بودم، او ایستاده بود؛

بر روی لرزشِ بدنم دست می­کشید

از پشتِ شیشه­های ضخیمِ فرودگاه

بر چشم و گونه و دهنم دست می­کشید

در سینه حبس شد نفسی که نمی­زدم

بر راه راهِ پیرهنم دست می­کشید

می­خواستم بماند، از خاطراتِ من ـ

یک روز اگرچه مطمئنم دست می­کشید

از عشق می­گریخت؛ از احساس می­گذشت ـ

از حسِ دوست­ داشتنم دست می­کشید...

تو رفته­ای و سالن تاریک­تر شده

صحنِ فرودگاه تراژیک­تر شده

 

۲)

تو توی خانه؛ من توی کوچه؛ در بسته

خجالت از حرکاتِ تو رخت بربسته

مرا نشسته درِ خانه­ات مجسم کن؛

دو دستِ بازشده در دو چشمِ تر بسته

چقدر در قفسِ خانه­ی تو آزادم

اگرچه بال شکسته؛ اگرچه پربسته

نمی توانم از این راهِ رفته برگردم...

هزار بسته برای تو هدیه آوردم

هزار غنچه­ی گل در میانِ هر بسته

ندارم آدرست را برات پُست شوم

که تکه­تکه مرا نامه­نامه سربسته...

مرا بدونِ تو تنها نبین! مراقب باش؛

هزار دختر بر قتلِ تو کمر بسته

کسی که حل کرده صورتِ مرا در باد

تنِ مرا به تنِ خسته­ی سفر بسته...

 

 

***********************************

***********************************

 

مانا آقایی

 

۱)

نمى دانم منم كه آوارهء شبم
يا اين شب است كه در من راه مى رود
حرف مى زند
گريه مى كند
بريزيد ستاره ها, بريزيد
نعش جوان اين شهيد زنده را
با اشك غليظ خود غسل دهيد
بگذاريد جوهرتان بر خون او چكه چكه كند
و سياه بر قرمز گواه شود
وقتى كه من
بر مرتفع ترين بام جهان خانه گزيدم
هيچ گاه از انگيزهء سقوط نترسيدم
آسمان هاى كوچك تبعيد مى دانند
زنى گمراه بودم
اما قلبم را قطب نماى شما كردم.

 

 ۲)مرگ اگر لبهای تو را داشت

 

تمام شب كنار برج ها منتظر مى مانم
صندليهاى شكسته از آن من نيستند
اگر آهسته صدايت مى كنم
نمى خواهم ستاره ها بريزند
آخر سقفى سراغ ندارم
كه زير آن دستهايت را بگيرم و گريه كنم
يا تا سپيده به تو چشم بدوزم
و نترسم كه از شب چيزى كم شود
تو از نزديك ترين كهكشان به فكر منى
من دور از چشم ستاره دوستت دارم
اما اگر قرار بود ميان دستهاى تو پير شوم
دلم مى خواست خطوط تنت را
با پلكهاى بسته نوازش كنم
از رگ هاى برآمدهء پيشانى ات
تا طرح محجوب گونه ها بروم
از سينه ات كه آشناست
به دستها برسم كه پشت كمر از ياد برده اى
چرا باید نامت را می پرسیدم
پيش از آنكه به بوى پيراهنت خو كنم؟
مرگ اگر لب هاى تو را داشت
شاهرگ هاى مرا
زودتر از اينها به بوسه اى مى گشود
بعد سرخ ترين گل هاى جهان را تا ابد
كنار تخت خالى من نگه مى داشت.

نوشته شده توسط پایا در شنبه نهم تیر 1386 ساعت 13:11 | لینک ثابت |
 
business article